علم طب قدیم پیرمردان لرستانی

باسلام
علم طب قدیم پیرمردان لرستانی
زمستان سال ۱۳۸۵ دریکی ازبیمارستانهای
بروجرد پیرمرد بروجردی به دنبال کاری گذرش به
این بیمارستان می افتدکناردرب حیاط چشمش به یک
زوج جوان می افتد که گریه کنان یک بچه باسن نزدیک به
دوساله روی دستانشان بیهوش افتاده وبسیارنگرانندپیرمرد نزدیک
می شودباکمی دلداری می خواهدانهاراارام کندولی اثری نداردمی پرسد
اخرشماچرا نگرانید مردجوان جوابی نمیدهدگویا ازمزاحمت ناراحت میشود پیر
باتجربه ازخانم میپرسدخانم می گویدمادرروستاهای هم جوارزندگی میکنیم برای
احوال پرسی اقوام به اندیمشک رفتیم اخه فامیل شوهرم دامدارند زمستانه به
گرمسیر میروند دو روز بود که مهمان بودیم بچه زیرچادرخواب بود که یک
دفعه صدایش بلندشدمن دویدم اورابلندکردم دیدم هزارپایی داخل گوش
میثم میرفت بادست گرفتمش ولی سر خورد و داخل شد
چنددقیقه بعد میثم ازهوش رفت ماسریع اورا به بیمارسنان
اماکاری نکردن وحالا سه روز هست امدیم بروجرد
پزشکان میگویند بامخارج بیمارستان ودستمزد
ده میلیون پول لازم هست ماهم نداریم
واگرهم داشته باشیم میگویندبعدعمل
جراحی اگربچه نمیره ممکنه دیوانه
بشه پیرمردلبخنی زدوگفت
دخترم مرگ دست خداست
شما که با پزشکان
متخصص
نتیجه گرفتیدکه
راه حلی دیگرنیست
اما من میگم به خدا توکل
کنید همراه من به منزل ما برویم
شاید بتوانم به کمک خدا برای میثم
کوچلو کاری بکنیم نشد هم ضرری نکردید
خلاصه همراه رفتند منزل پیرمرد میثم را کنار باغچه
خوابند ونی قلیون را تراشیدمقداری پنبه دورش گزاشت
ودال گوش بچه کرد وسردیگرنی را داخل خاک باغجه کرد
حدس بزنید چی شد
هزارپا بعد ازپنج روز ازگوش میثم خارج شد ورفت داخل باغچه
فورا میثم کوچلوی داستان ما بهوش امد ودرخواست اب کرد زوج
جوان درحالی که سرازپا نمی شناختن برسروکله پیرمرد بوسه می زدن
پیرمرد گفت بابا چه خبره هزارپا بوی خاک را حس کرد وبیرون امد این که بار
اول نیست ازاین مثائل زیاددیدیم شب را همان جاماندن وفردا خوشحال به دیار
خودشتافتندهمراه میثم
پزشکان ان بیمارستان که درست نیست اسمش بگئیم جیبشان از ده میلیون
خالی ماند فکر میکنم پیرمرد تا اخرعمرش انجا نرود اگر برودکتک حسابی می خورد
